تبليغاتX
هامون
هامون
گفتم که تو را شناسم آنگه میرم         گفتا که شناسای مرا مردن نیست

دوستان خوبم ،

احتمالا يه مدتي نباشم ، نميدونم چند روز طول بكشه . يك روز ، يك هفته ، يكسال ، شايدم همين يك ساعت بعد اومدم ، اما زود برميگردم اينو مطمئنم .

ميخوام يه مدت تنها باشم و با خودم خلوت كنم .

نگران نباشيد ، اتفاق خاصي نيافتاده و حالم خوبه .

فقط برام دعا كنيد .

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 14:32 |

استمداد گل كاكتوسي

همه اش پاك شد

يكي دو تا از كامنت ها رو كه خوندم منصرف شدم .

همين .

 

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 18:28 |

زخم عشق

من آموخته ام که برای زخم پهلویم برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم وزخم در پهلو وتیر درگرده،خوشتر تاطلب نوشدارو از ناکسان وکسان.زیرا درد است که مرد میزاید وزخم است که انسان می آفریند.

پدرم میگوید :قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را گرامی دار. زخمهای کوچک رانوشدارویی اندک بس است تو امادر پی زخمی بزرگ باش که نوش دارویی شگفت بخواهد وهیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست.ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است وشگفت است ومعجزه گر اما نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پر است ونگفته بود که عشق چقدر نمکین است  ونگفته بود که او هر که را دوست تر داردبر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد!

زخمی بر پهلویم است وخون میچکد وخدا نمک می پاشد. من پیچ میخورم وتاب میخورم ودیگران گمانشان که میرقصم!

من این پیچ وتاب را واین رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم میآورد که سنگ نیستم،چوب نیستم خشت وخاک نیستم که انسانم...

پدرم گفته است از جانت دست بردار، از زخمت اما نه،زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود واگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شدوعاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت...

دست بر زخم می گزارم وگرامی اش می دارم که این زخم عشق است وعشق میراث پدر است پدر علیه السلام!

عرفان نظر آهاری

این قسمت رو هم آبجی خوبم اضافه کردند :

 "بنده ات را در آتش درد می افکنی و به شعله * ابتلا * میسوزیش , تا به میانه های استخوانهایش میکشانی اش به آتش و لب تیغ ...

و بعد ... لبخند رضایت میزنی بر ایمان عبدت ...

بیمار خنده های توام ... بیشتر بخند ... بیشتر بخند ..."

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 21:51 |

اعتراف به سبك ايراني

ميگن يه روز عده اي چند تا خرگوش رو توي جنگل رها ميكنند و براي پيدا كردنش جايزه تعيين ميكنند  . بعد از چند دقيقه آمريكايي ها يكيشون رو پيدا ميكنن . وقتي ازشون ميپرسن چطور اينو به اين سرعت پيدا كرديد ميگن : خب ما كلي تو آسمون ماهواره داريم و همه چيز رو تحت نظر داريم معلومه كه زود ميتونيم پيداش كنيم .بعد از مدتي چند تا روس هم يكي ديگه از خرگوشها رو پيدا ميكنند ، و در جواب اينكه چطور پيداش كردند ميگن : خب ما تو همه جاي دنيا جاسوس داريم ، هر جنبنده اي بخواد تكون بخوره ما زود مطلع ميشيم و ...

بعد از چند ساعت سراغ ايراني ها ميرن و مي بينند كه يك خرس بزرگ رو گرفتند و دارن خفه اش ميكنند و ميگن : اعتراف كن ، بگو من خرگوشم ، بگو من خرگوشم ....

 

و اما لينكها :

 

1 : اين دو نفر  چقدر شبيه همن ؟ نكنه يه نفرن ؟ به نظرتون خواستن از اين هم اعتراف بگيرن كه به اين روز دراومده !!

2 : افشاگريهاي قاليباف اصولگرا !!!

3 : اين آقای بيژن نوباوه هم  چقدر بانمكه  (:

4 : نماز خوندن آقاي جنتي هم ديدن داره ! ( خرده نگيريد ، انسان جايز الخطاست ديگه )

۵ : پذيرايي قبل و بعد از انتخابات !!

۶ : اينو ميشناسيد ؟ به چهره مهربونش دقت كنيد ؟ اين همونيه كه از داخل ساختمون بسيج شليك ميكرد و يك تنه چند نفر از جووناي پاك اين ملت رو  به شهادت رسوند . كسي كه مطمئن باشيد توي اين  نظام هرگز محاكمه نميشه و هيچوقت هم ازش اعتراف گرفته نميشه و الان داره صاف صاف تو خيابونا قدم ميزنه .

 ۷ : وقتي يك نماينده مجلس (حامي احمدي نژاد ) از تعدد زوجات حمايت ميكنه !!! ( واقعا چه كساني به اين آقا راي دادند ؟؟ )

۸ : روزنامه اعتماد تقلبی مخصوص زندان انفرادی ( حتما ببینید ) 

۹ : فاطمه رجبی:ملت برای حسن خمینی جایگاهی قائل نیست !! ( این هم سخنی از حامی سرسخت احمدی نژاد )

۱۰ : مصباح یزدی: اطاعت از رئیس جمهور ،اطاعت از خداست!!

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 2:12 |

17 الرعد

داشتم قرآن ميخوندم كه به آيه 17 سوره مباركه رعد رسيدم كه نظر منو به خودش جلب كرد ،

 

خداوند از آسمان آبى فرستاد ; كه در هر رودي به قدر وسعت و ظرفيتش سيلابي جاري شد ؛ و بر روي سيل كفي برآمد چنانچه فلزاتي را نيز كه براي تجمل و زينت يا براي اثاث و ظروف در آتش ذوب كنند را مانند كفي برآورد ،خداوند به مانند اين براي حق و باطل مثل ميزند ، كه ]  باطل چون [ آن كف به زودي نابود ميشود ، و اما آن آب و فلز كه به منفعت مردم است مدتي در زمين درنگ ميكنند ،خدا مثل ها را براي فهم بدين روشني بيان ميكند .

 

با خوندن اين آيه سوالات زيادي در ذهنم بوجود اومد ؛ چرا در حالي كه خدا ميتونست براي مثال زدن از يك تمثيل ساده تر استفاده كنه چنين مثالي زده ؟

چرا ميگه در هر رود به ميزان وسعتش سيلاب جاري شد ! مگه نه اينه كه معمولا در سيلاب بيشتر از ظرفيت رودها آب جاري ميشه ؟

آيا در سيلاب فقط چيزهايي كه به درد مردم ميخوره در كف رود باقي ميمونه و هيچ چيز بي ارزش ديگه اي باقي نميمونه ؟

 گذشته از اين سوالات ميخوام نظر شما رو هم راجع به اين آيه بدونم ، به تفاسير مراجعه نكردم چون ميخواستم ببينم خودمون چي از اين آيه برداشت ميكنيم .

 

بعد نوشت : در ضمن وقتي به كتاب فتوحات ابن عربي مراجعه كردم ديدم كه ابن عربي هم اين آيه رو از عجايب قرآن ذكر كرده .

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 17:34 |

روزی

 

گويند شيخ پيوسته در راز و نياز با خدا بود و دائم روزه داشتي ، ياران ازو پرسيدند : اي شيخ از كجا خوري ؟ شيخ پاسخ داد : از همانجا كه كودك دز شكم مادرش ميخورد و ماهي در دريا ميخورد و وحوش در صحرا .....

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 23:12 |

لینک های ویژه

1-       چه كساني به اموال عمومي و بيت المال آسيب وارد ميكنند ( توصيه ميكنم حتما حتما دانلود كنيد و ببينيد حجم : 677 kb )

2-       ندا آقا سلطان را چه كسي كشت ؟

۳-    فعاليت هاي ويژه صدا سيما در ايام انتخابات( طنز ) 

۴ -  حضور میلیونی در مصلا به کمک فتو شاپ

۵ -  پیش بینی رای ۲۴ میلیونی احمدی نژاد ۳ روز قبل از رای گیری !!!!!

۶–  ادب مرد به ز دولت اوست !! ( توهين به استاد شجريان توسط انصار حزب اله )

۷- تصاویر برگه های رای تا نخورده در صندوقهای رای ( به نفع احمدی نژاد ) !  عکس1  عکس2 عکس3

۸-  تصویر برگه های رای با یک دست خط

۹- نصویر صندوقهای خالی رای در کتابخانه شیراز

اخطار  ! : با ديدن اين لينك ها ممكنه دو تا شاخ رو سرتون سبز بشه كه در اين رابطه بنده هيچ مسئوليتي رو بر عهده نميگيرم

بزودی لینک های جدید تری هم اضافه خواهد شد

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 19:12 |

رساله عشق

هر چه مينويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روز ها نبشتم همه آن است که يقين ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.

اي دوست نه هر چه درست و صواب بود ، روا بود که بگويند ..... و نبايد که در بحري افکنم خود را که ساحلش بديد نبود ، و چيز ها نويسم بي "خود" که چون " واخود " آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور .

اي دوست ميترسم – و جاي ترس است – از مکر سرنوشت ....

حقا ، و به حرمت دوستي ، که نميدانم که اين که مينويسم راه " سعادت " است که ميرويم ، يا راه " شقاوت " ؟

و نمي دانم كه اين كه نبشتم طاعت است يا معصيت ؟

کاشکي ، يکبارگي نادانی شدمي تا ، از خود ، خلاصي يافتمي !

چون احوال عاشقان نويسم نشايد ،

چون احوال عاقلان نويسم ، هم ، نشايد ؛

واگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد ...

واگر خاموش شوم هم نشايد .... !

 =====================================

پ ن : سزاي كسي كه عهدش رو بشكنه چيه ؟ نبايد اينجا رو آلوده ميكردم .....

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 0:8 |

صبر

 

جديدا بد جوري با ابن عربي قاطي شدم ، بعضي حرفهاش برام جالبه . دلم ميخواد نظرتون رو در باره اين جمله از ابن عربي بدونم :

« صبر نگهداری نفس از شکوه و شکایت به خدا در رفع بلا و یا دفع آن نمی باشد، بلکه صبر عبارت است از نگهداری نفس از شکوه و شکایت به غیر خدا و رکون و آرامش یافتن به آن . »

ميخوام بدونم چقدر با اين حرف موافقيد و آيا قبل از اين هم همينطور فكر ميكرديد ؟ شايد بد نباشه كه اين قسمت رو هم به نوشته قبلي اضافه كنيم :

« خداوند دوست دارد بنده اش درخواست رفع اذیت و آزاری که بدو رسیده را نماید با اینکه حق تعالی می توانست اذیت و آزار را نیافریند. پس خیری در این اذیت و آزار نهفته است . »

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 20:1 |

خدای آشکار
«خدای تعالی در عالم ، آشکارست و عالم ، پنهان و در ذهن است. اما مردم کورند و عالم را آشکار و خدا را معقول می بينند.»

ابن عربی


پ ن : دوست دارم نظرتون رو راجع به اين جمله بدونم .

 

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 20:28 |

غر

 

 

خدايا چرا اين بلاها بايد سر من بياد ؟

چرا مواظب من نبودي ؟

چرا اون چيزي كه ازت خواستمو بهم ندادي ؟

چرا روزگارم اينهمه سياه شده ؟

چرا همش بد ميارم ؟

چرا من حالم خوب نيست ؟

چرا امشب انقدر تاريكه ؟

چرا هوا سرده ؟

چرا دم گربه درازه ؟

چرا كتري رو گازه ؟

چرا خان دايي چاقه ؟

چرا اين چايي داغه ؟

چرا ...

 

 


پ ن 1 : كم غر بزن و خدا رو شكر كن كه ...

پ ن 2 : فتو وبلاگ هم بروز شد ، يه سري بهش بزنيد ، ثواب داره بخدا .

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:39 |

عيسي (ع) بسيار خنديدي ولي يحيي (ع) بسيار گريستي . يحيي به عيسي گفت : " كه تو از مكر هاي قوي ايمن شدي كه چنين ميخندي ؟! " . عيسي گفت كه " تو از عنايت هاي دقيق ، لطيف ، غريب و قوي حق غافل شدي كه چنين مي گريي ؟! .وليي از اولياء حق آنجا حاضر بود ، از حق پرسيد : " از اين هر دو كه را مقام عالي تر است ؟ " . جواب آمد كه من آنجاام كه ظن بنده من است و به هر بنده مرا خيالي است و صورتي ، هر چه او مرا خيال كند من آنجا باشم . من بنده آن خيالم كه حق آنجا باشد و بيزارم از آن حقيقت كه حق آنجا نباشد . خيالها را اي بندگان من پاك كنيد كه جايگاه و مقام من است .

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 19:12 |

سال نو مبارک

به قول قاصدك چقدر زيباست اين دعاي تحويل سال نو ، مخصوصا اون جايي كه ميگه :  "حول حالنا الا احسن الحال ".

  لحضه ي تحويل سال يه فرصتيه مثل شب قدر ، لحضه اي كه با تمام دقايق و ساعات سال فرق ميكنه لحضه اي كه ميتونه يك نقطه عطف تو زندگيمون باشه ، ميتونيم عوض بشيم ، ميتونيم متحول بشيم ، ميتونيم  احوالمون رو به احسن الحال تبديل كنيم . بايد دلمون و ديدمون به دنيا رو عوض كنيم . اينو بايد خودمون تصميم بگيرم و از خدايي كه " مقلب القلوب و الابصار " هست كمك بخواييم .

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال


 پ ن 1: من كه تصميم گرفتم عوض بشم ،پس لطفا شما هم كمك كنيد .

پ ن 2: لطفا به املاي كلمه لحضه ايراد نگيريد ( قابل توجه فرشته کوچولو )، باور كنيد دست خودم نيست ، از اول ابتدايي هر كاري كردم نتونستم اصلاحش كنم بنابر اين تصميم گرفتم بعد از اين همه جا همين جوري بنويسم اسم اين رسم الخط رو هم ميذارم  " رسم الخط گل كاكتوسي " .

 پ ن ۳: عید بر همه دوستان مبارک

 

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 9:19 |

گفته بود هواپيماشون ساعت 3 پرواز ميكنه ، با محاسبات من بايد چهار ساعت بعد يعني سر ساعت 7 به تهران مي رسيد . بايد به استقبالش ميرفتم  بايد بهش نشون ميدادم كه چقدر براش ارزش قائلم  . ساعت 7 فرودگاه بودم اما نه از اون خبري بود و نه از هواپيما خيلي نگران شدم اما وقتي از مسئول باجه اطلاعات سوال كردم تازه فهميدم چه شاهكاري كردم . اون پرواز ساعت 3 به وقت محلي حركت ميكرد نه به وقت تهران .....

همه چيز به هم ريخت ، اين كار من هيچ توجيهي براش نداشت ، همه چيز رو از دست دادم ...

براي اينكه به موقع سر قرار حاضر بشم بايد ساعتم رو با ساعت اون تنظيم ميكردم .

حالا ميفهمم چرا هديه هاي خداوند گاهي به دستم نميرسه ، شايد خدا همه هديه هايي كه ازش خواستم رو بهم داده اما من دير سر قرار حاضر شدم و از دستشون دادم .

بايد ساعتم رو با ساعت خدا تنظيم كنم ....


پ ن ۱ : از همه دوستان خوبم معذرت میخوام که توی این مدت نتونستم بهشون سر بزنم .

پ ن ۲ : فتو وبلاگ هم آپ شد

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 20:15 |

تجلی جلوه حق

آدمي اسطرلاب حق است اما منجمي بايد تا اسطرلاب را بداند ، تره فروش يا بقال اگر چه اسطرلاب دارد اما از آن چه فايده گيرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاك را و دوران برجها و تاثيرات و انقلاب را و ... ؟

پس اسطرلاب در حق منجم سودمند است كه " من عرفه نفسه فقد عرفه ربه " همچنان كه اين اسطرلاب مسين آينه احوال است وجود آدمي كه " ولقد كرمنا بني آدم " اسطرلاب حق است .چون او را حق تعالي به خود  عالم و دانا آشنا كرده باشد ، از اسطرلاب وجود خود تجلي حق را و جمال بي چون را دم به دم و لمحه به لمحه مي بيند و هرگز آن جمال از اين آيينه خالي نباشد
|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 20:22 |

شايد وقتي ديگر

با دوستان دور هم جمع شده بوديم و در مورد همان موضوع كليشه اي معروف صحبت ميكرديم ، اينكه اگر فقط يك روز تا مرگ مهلت داشتيم  در اين يك روز چكار ميكرديم ! انگار هر كدام  از بچه ها از قبل جوابشان را آماده كرده بودند ، شايد براي اين بود كه اين سوال را بارها شنيده بودند . جالب اينجا بود كه كارهايي كه بچه ها در اين يك روز ميخواستند انجام بدهند هيچكدامشان كار سختي نبودند و جالبتر اينكه هيچكداممان تا بحال يكبار هم اين كارها را انجام نداده بوديم ...

 گويي منتظر بوديم كه واقعا يكروز قبل از مرگمان يك نفر پيدا شود و به ما بگويد كه فقط يك روز مهلت داري تا ما هم شايد آن كارها را انجام بدهيم .

 


پ ن : بالاخره بعد از مدتها فتو وبلاگ رو هم آپ كردم ، وقت كرديد يه سري هم به اونجا بزنيد .

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 16:48 |

ما همه آفتابگردانیم
 

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.

آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.

اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگیش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید، در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفُتابگردان می میرد. بدون خدا، انسان.

آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتابگردان نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر «تویی» نمی ماند و گفت : من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله را چگونه پر می کنی؟

 آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

خداحافظی کردم. داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟ آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.

عرفان نظر آهاری

 

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 19:7 |

مسلمان !

 ماه رمضان تموم شده و من هم مثل خيلي ها دلم خوش بود به عباداتي كه تو اين ماه انجام دادم ، نمازهايي كه خوندم  ، روزه هايي كه گرفتم و ...

ديروز داشتم قرآن ميخوندم ، سوره اي رو انتخاب كردم كه با خوندنش تنم لرزيد ، سوره اي كه بارها خونده بودمش ولي خيلي راحت از كنارش گذشته بودم  .ولي اين بار ...

مخاطب اين سوره من هستم ، مني كه فراموش كردم مسلموني يعني چه ...

 

سوره ماعون

به نام خداوند بخشنده مهربان

آيا كسى كه روز جزا را پيوسته انكار مى‏كند ديدى؟ (1)

او همان كسى است كه يتيم را با خشونت مى‏راند، (2)

و (ديگران را) به اطعام مسكين تشويق نمى‏كند! (3)

پس واى بر حال نمازگزاران (4)كساني كه دل را از ياد خدا غافل ميدارند (5)

هماناني كه ريا مى‏كنند، (6)

و زكات و احسان را { از فقيران و هر چيز كوچك حتي قرض به محتاجان را } منع ميكنند (7)

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 18:50 |

ديوانه ای از قفس پريد

از همان اولين روزي كه اينجا آمدم كارم همين بوده ، " تشكيل جلسات محرمانه !!! "

كارم اين بوده كه همه ديوانه  ها رو دور خودم جمع كنم و با هم نقشه فرار از تيمارستان را بكشيم  . اسمم را ديوانه اعظم گذاشته بودند  ! . همه ديوانه ها در جلسات مخفي من شركت ميكردند بجز او . او ديوانه تر از همه بود اما هرگز خودش را قاطي بقيه ديوانه ها نميكرد ، شايد ميترسيد از درجه خلوص ديوانگي اش كم شود . هميشه نگرانش بودم . اگر روزي ما از اينجا فرار كنيم او از تنهايي اينجا چه ميكند ! حتما مسولين تيمارستان اذيتش خواهند کرد .

لذت بخش ترين برنامه تيمارستان ساعات خوابش بود . ساعاتي كه در آن همه به خواب ميرفتند . ديشب هم همه خواب بودند ، آن هم چه خواب شيريني . اما او بيدار بود ، آرام تر از هميشه ! ، به آهستگي به كنار پنجره رفت و شيشه را شكست .چه صداي مهيبي ! صداي شكستن پنجره بود که همه مان را از خواب بيدار كرد .

باورم نميشد ، او فرار كرده بود و همه ما را تنها گذاشته بود .

ديشب ديوانه موفق شد ،

ديشب ديوانه توانست ،

ديشب ديوانه از قفس پريد ...

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در شنبه ششم مهر 1387 ساعت 19:27 |

خدا براي من كافيست

در آن هنگام كه ابراهيم را در آتش نمرود افكندند ، جبرئيل به نزد ابراهيم آمد و گفت : آيا از من خواسته اي نداري ؟ آيا نميخواهي تا از خدا بخواهم كه تو را از آتش برهاند ؟

ابراهيم گفت از تو نه ! خداوند برايم انگشتري فرستاد كه بر روي آن چند جمله نوشته شده است :

نيست معبودي بچز خداوند

نيرو و كمكي نيست مگر از جانب خداوند ،

كار من در دست خداست ،

پشتوانه و تكيه گاهم خداوند است ،

خداوند براي من كافي است ،

 

در آن حال از جانب خداوند وحي آمد كه :

آن انگشتر را بر انگشتت كن كه من آتش را بر تو سرد و ايمن ساختم .


پ ن : اینو حتما ببینید کلیک کنید

به وبلاگ آقا محمد چهر ساله هم سر بزنید ُ خیلی قشنگ می نویسه کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط مهدی (گل کاکتوس)ُ در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 22:25 |